سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
 
درباره وبلاگ


"...انتَظِرُواْ إِنَّا مُنتَظِرُونَ" منتظر باشید که ما هم منتظریم انعام/158 دلم می خواست من هم در شمار منتظرانتان بودم...در شمار آنهایی که نفس شان به نفس شما بند است...همانهایی که دمی از یاد شما غافل نیستند...همانهایی که زندگیشان خلاصه در لبخند شماست...همانهایی که خطابشان کردی "فرزندم".... و در یک کلام چقدر دلم می خواست "شیعه" باشم ....! شیعه شما.....
پیوندها
لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 20
  • بازدید دیروز: 23
  • کل بازدیدها: 68979




شاید منتظر




بعد از آن روز که شهید حمید باکری رزمندگان را بعد از روزگار جنگ به سه دست تقسیم کرد...

فهمیدیم باید دسته ی دیگری هم کنار آن سه دسته اضافه کرد...

گاهی می توان ناملایمات را دید...

زخم زبان ها را شنید...خون دل ها خورد...زجرها کشید...

دم از حق زد ...ولی نبرید ... ولی دق نکرد ...

انسان می تواند جوانی از تبار نسل سوم باشد ... جنگ را ندیده باشد ...

اما در دسته سوم معروف باکری جای بگیرد...

گاز خردل نخورده ... شیمیایی شود ...

و قلبش گلوله نخورده ... مجروح ...

 

پ.ن::

در زمان غیبت به کسی منتظر می گویند که منتطر شهادت باشد.




موضوع مطلب :


پنج شنبه 95 اردیبهشت 9 :: 12:0 صبح ::  نویسنده : منتظر

این روزا در فضای مجازی کلی عکس و متن برای روز مرد دیدم...

خانمی که کیکی به شکل جوراب درست کرده بود...

دسته گلی از جوراب...

جملاتی مثل جوراب پاره هاتو تحمل کن روز مرد نزدیکه همسرم و ....

در ظاهر شاید تمام این ها شوخی به نظر برسند....

اما....در اصل کلمه به کلمه با تزویر و از روی سیاست انتخاب شده اند...

تو این زمانه مرد بودن جرات میخواد...

که برای رفاه حال زن و بچه صبح زود بزنی بیرون و تو تاریکی شب برگردی...

مردهای این دوره زمانه جوانی و زندگی کردن را فراموش کرده اند...

فشار مخارج و مسئولیت زندگی،

بی سرو صدا دونه دونه موهای تیره شونو و سفید می کنه...

راستی خانما تا حالا همسراتون از آرزوهاشون براتون گفتن؟؟

بی انصافیه که این همه گذشت و تلاش را در قالب شوخی های باب شده قرار بدیم

و مظلومیت و تلاش این بخش از هستی رو نبینیم...

بانو، گاهی نگاهی به دست های همسرت بینداز

و به خطو طی که در اطراف چشم ها و پیشانی همسرت داره عمیق میشه...

گاهی به جای اینکه همیشه تو آغاز کننده باشی سکوت کن

و اجازه بده که لحظاتی او گوینده باشد و از خودش بگوید...

بانو گاهی عکساشو ازروز آشنایی تا حالا کنار هم بچین

و باور کن فقط تو جوانیتو تو این خونه نذاشتی...

بانو، همسرتو با ورزشکارای حرفه ای که ساعتها وقت میذارن

و با برنامه ریزی غذایی و ورزشی به هیکل ایده آل تو می رسند مقایسه نکن....

و مرتب تلاششو در ترازو قرار نده و با عرضه بودن و نبودنش رو

با کمتر و بیشتر داشتن دارائی هایش قیاس نکن...

سعیش رو ببین و تغییراتش رو به خاطر تو و زندگی مشاهده کن...

بانو، باور کن که جهان هرگز به صلح نمی رسد

اگر ما غرق مظلومیت خودمان باشیم....

تربیت کامل نمیشه اگر که یاد نگیریم که

تمسخر مردان و زنان در حقیقت تمسخر بخش مهمی از خودمان است...

کاش به جای هدیه دادنها و گرفتن ها زمانی رو صرف شنیدن بدون قضاوت کنیم...

اصلا فکر کردیم که چرا این همه هدیه که این روزا رد و بدل میشه

نتونسته عشق رو در جامعه بیشتر کنه؟

بانو بیا امسال کنار هر هدیه ای که برای همسرت تهیه کردی

تو یه کاغذ حداقل بیست ویژگی همسرت رو هم بنویس

و ازاو به خاطر این ویژگی هاش تشکر کن....

مطمئن باش نتایج شگفت آوری رو در وجود خودت و اون خواهی دید...

یادمان باشد بین ما شکر گزاری برای داشته هایمان و حسرت نخوردن

برای مرغ همسایه بسیار بی رنگ شده است....

یادمان باشد بین ما سپاسگذاری و مشاهده ی همه جانبه ی افراد خیلی کم شده است

و نوشته ی تو سپاسگذاری بزرگی خواهد بود برای جهان هستی....


 




موضوع مطلب :


چهارشنبه 95 اردیبهشت 1 :: 12:47 عصر ::  نویسنده : منتظر

یادم باشد دخترم که به مدرسه رفت در کنار آموزش سیر تشریعی دنیا که مدرسه

به او خواهد آموخت،سیر تکوینی دنیا را هم به او یاد بدهم.مثلا آنجا که کتابهای علوم

و جغرافیا چرخه باران را در طبیعت بهاو می آموزند...به او خواهم گفت که مهره اصلی

این چرخه چیزی ورای همه ی اینهاست...

و آن است که حضرتش فرمود:

بکم- ینزل -الغیث

بواسطه ی شما اهل بیت است که باران می بارد...


پ.ن:

پرورش بر آموزش مقدم است

"یزکیهم و یعلمهم الکتاب"

وقتی جای خالی معرفت شناسی اهل بیت در میان

انبوه دروس خشک و بی روح مدارس ما به خوبی حس می شود.




موضوع مطلب :


پنج شنبه 95 فروردین 19 :: 11:29 صبح ::  نویسنده : منتظر

یک نفر باید باشد که بدون هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی....

تمام حرفهایی که دارد در درونت آرام آرام می گندد با به زبان بیاوری...

از آن حرفهایی که شبها موقع خواب

به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند....

و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند...

حرفهایی که وسط قهقه هم یادشان بیفتی لال می شوی...

یک نفری که وقتی تو دهن باز کردی،

نگوید: آره می دانم....

اصلا یک نفر باشد که انگار هیچ چیز نمی داند....

یک نفر که انگار تجربه هیچ چیز را نداشته باشد

و مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد...

یک نفر که فقط گوش کند... و برایت فتوی ابوموسی اشعری صادر نکند ....!!!

یک نفر که بداند این چیزها جواب منطقی ندارد، اصلا منطق در برابر این چیزها بیچاره است...

خیلی آدمها حرف می زنند صرفا برای اینکه درونشان آرام بگیرد...

بعضی ها درونشان روی کمریند زلزله است،

حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند...

حرف زدن گاهی مسکن است، آدمها گاهی حرف می زنند

نه برای اینکه چیزی بشنوند و نه برای اینکه کمک بخواهند...

حرف می زنند تا ویران نشنوند...تا آرام بگیرند...

درست مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرد....

 

پ.ن::

حرف بزن، ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام...




موضوع مطلب :


پنج شنبه 94 اسفند 20 :: 10:48 صبح ::  نویسنده : منتظر

شخصی از امام صادق (ع) پرسید:

بین دو حاکم در تردیدم چه کنم؟

امام فرمودند: عادل، صادق، فقیه و با تقواترین را انتخاب کن.

اگربه تشخیص نرسیدم؟

امام فرمودند: ببین افراد متدین به کدام مایلند.

اگر نفهمیدم؟

امام فرمودند:

بنگر مخالفان آیین ما کدام رابیشتر می پسندند،

او را کنار بگذارو ببین کدام بیشتر آن ها را خشمگین می کند او را برگزین.




موضوع مطلب :


چهارشنبه 94 بهمن 21 :: 8:2 عصر ::  نویسنده : منتظر

 

با اینکه می دانم هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست

 

و برای هر امری اراده و تدبیری از توست...

 

اصلا با اینکه خودم،

 

خودم و تمام آنچه به من مربوط است را قبلا سپرده ام به همان اراده و تدبیرت...

 

باز، وقتش که می رسد، دلم سخت رضایت می دهد به رضایتت....

 

مرحمت همیشگی تو کاری کرده که رابطه مان رفاقتی است ،

 

و من یادم می رود بنده و عبدی هستم

 

که گاهی باید بی چون و چرا تسلیم تصمیمت باشم...

 


پ.ن:

نگاهم به آسمان است

خدای آبی من عنایتی...




موضوع مطلب :


شنبه 94 بهمن 3 :: 9:41 صبح ::  نویسنده : منتظر




موضوع مطلب :


سه شنبه 94 دی 15 :: 9:31 صبح ::  نویسنده : منتظر

هر بار که به داستان حضرت موسی و خضر نبی می رسم پایم سست می شود...

 

موسی (ع) بارها و بارها به خضر گفت: چرا چنین و چنان کردی؟؟...

 

و خضر نبی هر بار او را به صبر دعوت می کرد...

 

تا اینکه دیگر طاقت خضر به سر آمد  و گفت:

 

"هذا فراق بینی و بینک...

 

اینک جدایی من و تو فرا رسیده است...کهف/78"

 

و بعد یکی یکی برای موسی (ع) شرح داد دلیل تمام اتفاقاتی 

 

را که به نظر او عجیب بود و تلخ...

 

و من این روزها چقدر به حال حضرت موسی (ع) در آن لحضات فکر می کنم...

 

چقدر این داستان شبیه قصه ی هر روزه ی زندگی ماست...

 

چه اتفاقاتی که تو با علم و حکمت خود برایمان در نظر گرفتی و ما خوشایندمان نیست...

 

و دائم برای تو "چرا"می آوریم...چرا چنین شد؟؟ چرا چنان شد؟؟

 

و تو بارها و بارها در کلام نورانی ات ما را به صبر فراخوانده ....

 

صبر برای رسیدن به روزی که یا در همین دنیا حکمت کارهای تو را بفهمییم یا در روز حساب...

 

راستی خدایا اگر دلیل تمام اتفاقات را می دانستم و بعد راضی به رضای تو می شدم، باز هم ارزشی داشت؟؟

 

حال و روز موسی(ع) را نمی فهمم ...اما خدایا من این را میدانم که اگر روزی تو به من بگویی:

 

"هذا فراق بینی و بینک ..."

 

دیوانه می شوم ....من بدون تو می میرم ...

 

خدایا مرا صبور کن...




موضوع مطلب :


سه شنبه 94 تیر 23 :: 12:6 عصر ::  نویسنده : منتظر

انتظاری که از آن سخن گفته اند، فقط نشستن و اشک ریختن نیست،

انتظار به معنای این است که ما باید خود را برای سربازی_امام_زمان آماده کنیم.

سربازی_امام_زمان کار آسانی نیست.

سربازی منجی بزرگی که میخواهد با تمام مراکز قدرت و فساد مبارزه کند،

احتیاج به خودسازی و آگاهی و روشن_بینی دارد.




موضوع مطلب :


یکشنبه 94 خرداد 17 :: 7:28 عصر ::  نویسنده : منتظر

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرید نگاه میکردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا،چقدر شکیل. زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور  می رفت و شاخه های اضافی را می گرفتو برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد، از مقایسه او بادخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جورکنم. گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت: نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند کهدیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائیو شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟ بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاکگلدان کرد و گفت: اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانیها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنندهمیشه صفابخش اتاقمان باشند. چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب داستان مورد علاقه اش را به دست گرفت. کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم ! 1

__________________________________________________

1- دکتر صدرالدین الهی

 

 




موضوع مطلب :


سه شنبه 93 اسفند 19 :: 6:13 عصر ::  نویسنده : منتظر