سفارش تبلیغ
صبا
 
درباره وبلاگ


"...انتَظِرُواْ إِنَّا مُنتَظِرُونَ" منتظر باشید که ما هم منتظریم انعام/158 دلم می خواست من هم در شمار منتظرانتان بودم...در شمار آنهایی که نفس شان به نفس شما بند است...همانهایی که دمی از یاد شما غافل نیستند...همانهایی که زندگیشان خلاصه در لبخند شماست...همانهایی که خطابشان کردی "فرزندم".... و در یک کلام چقدر دلم می خواست "شیعه" باشم ....! شیعه شما.....
پیوندها
لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 13
  • بازدید دیروز: 18
  • کل بازدیدها: 104187




شاید منتظر




خدایا! تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمکزار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که

همچون رعد، در میان طوفان حوادث بغرم...تو مرا دردو غم کردی، تا همنشین محرومین

ودلشکستگان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم...

 

چپى ها مى گفتند: جاسوس آمریکاست. ..براى ناسا کار مى کنه...
راستى ها مى گفتند: کمونیسته...
هر دو برا کشتنش جایزه گذاشته بودند!!!
ساواک هم یه عده رو فرستاده بود ترورش کنه...
یه کم اون طرف تر دنیا ، استادى سر کلاس مى گفت :
من دانشجویى داشتم که همین اخیراً روى فیزیک پلاسما کار مى کرد؛
اونقدر خوب کار می کرد که به جای بیست ، بهش نمره بیست و دو دادم!!!
توی جبهه هم که بود ، امام هر چند مدتی می گفت: بگین چمرانم بیاد ....   




موضوع مطلب :


جمعه 92 خرداد 31 :: 5:39 عصر ::  نویسنده : منتظر

به صاحب کویرم مدیونم به خاطر "فاطمه فاطمه اش" چرا که حقیقت فاطمه را آنگونه که او می شناخت نمی شناختم و درک فاطمه جز از طریق کلام او برایم میسرنشد...به صاحب کویر مدیونم به خاطر علی؛ همو که علی را "بنیانگذار وحدت" می دانست و حسین را "وارث آدم" و زینب را "رسول امین برادر"...و اینکه به او مدیونم به خاطر انقلاب فکری که در من ایجاد کرد...او را ستایش نمی کنم که او خود ستایش بدون شناخت را مذموم می دانست... درباره اش همین بس که جزو معدود روشنفکرانی بود که هر چه از عمرش می گذشت بیدارتر می شد نه بیمارتر...و همین کافیست که شریعتی شریعتی بود!!




موضوع مطلب :


چهارشنبه 92 خرداد 29 :: 7:54 عصر ::  نویسنده : منتظر

جناب آقای دکتر روحانی سلام!

 شمایی که احساس تکلیف، به زحمتتان انداخت و خادم این ملت شدید...یک

نسخه از این عکس را قاب بگیرید و در دفتر کارتان در پاستور نصب کنید 

تایادتاننرود که چه بدهی کمرشکنی به این ملت دارید و چه مسئولیتسنگینی

را بر دوش!! یادتان باشد خون شهدا لیز است مواظب 

قدمهایتان باشید... انشاءالله خداوند به شما توفیق خدمت صادقانه بدهد...

 

پ.ن: این عکس در 27 تیر ماه 1361 توسط استاد «علی فریدونی» ثبت شده است. دشتی که با خون این

آرپی جی زن بسیجی رنگین شده است، «محور پاسگاه زید» و زمان عکسبرداری، 

مرحله ی دوم عملیات رمضان است...




موضوع مطلب :


سه شنبه 92 خرداد 28 :: 3:16 عصر ::  نویسنده : منتظر

یک انتخاب خوب و درست، نه فقط در طول چهار سال، گاهی در طول دهها

سال تاثیراتش برای کشور باقی می ماند.

باید فکر کرد و معیارها را شناخت...

 




موضوع مطلب :


جمعه 92 خرداد 24 :: 10:13 صبح ::  نویسنده : منتظر

 

شما   خانم خوش تیپی که تو خیابون منو چپ چپ نگاه میکنی!!! ببین عزیزم ...فکر نکن من که چادر سرَمه عقلم نمیرسه که آدم با مانتو راحت تر و آزاد ترهِ ! فکر نکن زیر چادرم کولر گازی روشن ِ و تو این گرما عین خیالمم نیست! خیلی هم گرم ِ ! گرم چیه، داغه اصن! اونم وقتی که تو خیابون باشی و کله ات داغ شه از شدت ِ جذب نور خورشید بخاطر رنگ چادر ... من اگه موهامُ مثل تو نمیذارم فکر نکنی کچلم هاااا! خعلی هم مو دارم!! تازه از موهای خیلیاتونم خوشگل تر ِ !لاک ِ قرمز نمیزنم فکر نکنی سر در نمیارم لاک چی چیه ها! بیا خونمون ببین هر رنگی لاک بخوای دارم! خوبم بلدم بزنم ...!!!

ببین عزیزم!

مانتوی آستین سه ربع ات چقد خنک ِ واسه تابستون ... من مریض نیستم که بخاطر آستین ِ کوتاه ِ مانتوم ساق دست میکنم ... تازه اینقدم گرم میشه وقتی میچسبه به دست ... آدم دستش خارش هم میگیره! چادر سر کردن خیلی سخته! اینکه تو شلوغی ِ مترو چادرتو از لای جمعیت جمع کنی و مواظب باشی یکی که داره پیاده میشه چادرتو با خودش نبره! فکر نکنی چادر سر میکنم چون مانتویی که زیر چادر تَنَمه زشته! نچ! کلی هم پول مانتومو دادم! اما تو نمیبینی اش... حالا مانتو هیچی.... میدونی چادر مشکی چقدر گرون شده؟؟؟!!! بخوای حساب کتاب کنی سر نکردن اش به صرفه تره! والا منم میفهمم آدم وقتی شال شو شُل سر کنه  کلی هوا میاد و میره و خنک میشه... میفهمم وقتی روسری مو لبنانی میبندم به حد خفگی گرمم میشه... ببین من خوب میدونم وقتی سوزن میکوبم تو روسری ِ چند ده هزار تومنی ام خراب میشه! صاف و صوف نگه داشتن ِ لبه روسری خعلی سخته! مخصوصا اگه ساتن و ابریشمی و ... باشه! وقتایی که از کنار مترو رد میشم باید سفت چادرمو جمع کنم که به پای آقایی که داره از کنارم رد میشه نپیچه! که بخواد چپ چپ نگام کنه که چادرتو جمع کن بابا! میدونی زیر چادر و روسری چقـــــــــــدر کله آدم خارش میگیره؟؟؟!!! این صورت ِ ساده معنیش این نیست که من نمیدونم ریمل و پنکک و رژ لب و ... ینی چی! اگه تو میای از مترو ریمل برژوئیست ِ دو فرچه میخری ، من میرم کلی میگردم اصل شو پیدا کنم!! بله... اینجوریاس! اگه شما شال میخری 5 تومن ، من باید شال بخرم اِن تومن که زیر چادر و حرارت تابستون چروک نشه! که بافت اش جوری باشه که لبه اش درست وایسه! ببین منم خیلی دوست دارم روسری و کیف و کفش قرمزمُ با مانتو و شلوار سفید ست کنم و با غرور ِ تمام تو خیابون قدم بردارم!!!و... اما خیلی چیزا هست که باعث میشه من روی دلم پا بذارم و یه "خانم چادری" باشم ... خیلی چیزا هست که باعث میشه عـــــاشق چادرم باشم با وجود ِ همه سختی هاش ... حس هایی که نمیشه نوشتن شون ... باید حس شون کرد ، اونم چله تابستون!!!

 

پ.ن::

در ره منزل لیلی که خطرهاست...شرط اول قدم آن است که مجنون باشی....

 

 




موضوع مطلب :


جمعه 92 خرداد 17 :: 1:11 عصر ::  نویسنده : منتظر

اومدم پست جدیدم و  تو وبلاگم بذارم که این تصویر "علی احمدی روشن" رو دیدم....فهمیدم نیازی به حرف  نیست.. .

 

فقط یه چیز میخوام بگم:کاندید عزیز!!!  


اگر تو چشمای "علی احمدی روشن" دقیق شوی، راه نمایان می شود.....بی راهه مرو...همین!!!



پ.ن: تصویر علی وقتی داشت فیلمِ باباشو می دید....

 




موضوع مطلب :


پنج شنبه 92 خرداد 16 :: 10:48 عصر ::  نویسنده : منتظر

روزی که تو آمدی من نبودم و روزی هم که با دلی شاد و قلبی راضی به سوی پروردگارت رفتی کودکی دوساله بیشتر نبودم؛ که هیچ نمی شناختمت...و درد فراقت را نفهمیدم...اما امروز پس از گذشت سالها دلم می خواهد در فراقت بگریم...برایم عجیب نیست چون دیگر سالهاست که می شناسمت، حتی بیشتر از خودم...تا آنجا که خودم را در تو یافتم...تو آمدی تا معنای انتظار را به این امت بیاموزی، تو به ما آموختی که انتظار در مبارزه است و قانع نشدن به وضع موجود... تو به ما آموختی که می توان عرفان را با مبارزه جمع کرد و خودت بهترین شاهد این مدعا بودی...تو به ما آموختی که باید برای آن واقعه بزرگ که تمام اولیا و انبیا به آن بشارت داده اند آماده شویم که ما یاران اخرالزمانی آن یار هستیم...و چه زیبا گفت سید شهیدان اهل قلم: "اگر بعد از رحلت رسول الله ظهر حکومت اسلام به غروب خونین شهادت حسین بن علی و "شب بی قمر غیبت" انجامید؛ این بار امام فرصت یافت تا وثیقه حکومت را به معتمدین خود بسپارد و این خود نشانه ای ست بر این بشارت که این بار خداوند اراده کرده است تا حزب الله و مستضعفین را به امامت و وراثت زمین برساند..."     

 

پ.ن: سالها می گذرند حادثه ها می ایند.......انتظار فرج از نیمه خرداد کشم




موضوع مطلب :


دوشنبه 92 خرداد 13 :: 12:9 صبح ::  نویسنده : منتظر

سلیمان بن صرد خزاعی،از اصحاب بزرگ قدری است که دوستدار امیرالمومنین (ع) است؛ اما در فتنه جمل، در کوفه ماند و در صف حق جویان، غایب بود و غیبتش بدون وجه بود و تامل برانگیز! او پس از بازگشت علی (ع) از بصره، خدمت امام آمد. امام وی را سرزنش و نکوهش کرد و به او گفت: تو دچار تردید شدی و گوش خواباندی و نیرنگ به کار بردی؛ در حالی که نزد من موثق ترین مردم بودی و چنان که می پنداشتم در یاری به من، سریع ترین آنان محسوب می شدی. چه چیزت بر آن داشت که از اهل بیت پیامبرت دست برداری و چه عاملی تو را از یاری دادن به آنها بی میل ساخت؟ عرض کرد ای امیرمومنان ! مسائل را به عقب برمگردان و مرا بدان چه گذشت، ملامت مفرما و دوستی مرا به همان پایه نگه دار؛ تا خیرخواهی من به اخلاص از آن تو باشد. هنوز کارها در پیش است که ضمن آنها دوستت را از دشمنت باز خواهی شناخت. امام پاسخش را نداد. سلیمان لختی نشست؛ سپس برخاست و نزد امام حسن(ع) که در مسجد کوفه نشسته بود رفت و زبان به شکوه گشود و گفت: آیا از امیرمومنان و تنبیه و توبیخی که بر من روا داشت تعجب نمی کنید؟ امام فرمود: به راستی کسی تو بیخ می شود که به دوستی و خیرخواهی اش امید باشد!! سلیمان سخنی گفت که نکته سنجان آن را "منت گذاشتن" می شمارند؛ او گفت: "بی گمان کارها در پیش استکه در آنها نیزه ها به انبوهی گرد آید و شمشیرها کشیده شود و در آنها به همچون منی نیاز باشد، پس بر من بد گمان نباشید و در خیرخواهی ام شک نکنید." سلیمان از آن پس در صف اصحاب علی(ع) شمشیر زد و در صفین درخشید و بعد از کسانی بود که برای امام حسین(ع) دعوت نامه نوشت، ولی از او جا ماند!! سپس همراه با مسیب بن نجبه و گروهی دیگر که چهار هزار نفر می شدند به خون خواهی امام حسین برخاست و سر انجام در سال 65 قمری همراه یاران مبارزش کشته شد. اما سوالی که پیش می آید این است که چرا سلیمان از فیض شهادت در رکاب امام حسین(ع) محروم شد؟ آیا نباید علت آن را در تردیدهای او در جمل جست و جو کرد؟ به راستی که نمی توان حق مدار بود و در هنگام امتحان، حق را تنها و بی یار گذاشت. این نکته این سخن امام علی را به یادمان می آورد که در باره نخبگان که در میدان نبرد کناره جستند فرمود: "حق را خوار کردند و باطل را یار نشدند." مدیران و نخبگان سیاسی، هر بخش از قطعات حساس زندگی خود را باید یک آزمایش تلقی کنند. مردودی در یک آزمون سقوط را به همراه دارد. رهبر انقلاب ، نخبگان سیاسی را مخاطب این سخن قرار می دهد و می گویند: " باید مراقب باشیم؛ مراقب حرف زدن؛ مراقب موضع گیری کردن؛ مراقب گفتن ها؛ مراقب نگفتن ها!! یک چیزهایی را باید گفت؛ اگر نگفتیم به آن وظیفه عمل نکرده ایم. یک چیزهایی را باید بر زبان نیاورد باید نگفت؛ اگر گفتیم برخلاف وظیفه عمل کرده ایم. نخبگان سر جلسه امتحانند؛ امتحان عظیمی است. در این امتحان مردود شدن فقط این نیست که یک سال عقب بیفتیم بلکه سقوط است!!

پ.ن: نهج البلاغه، حکمت 18

       فصلنامه آیینه رشد

 

 




موضوع مطلب : سی یا سی


دوشنبه 92 خرداد 6 :: 3:11 عصر ::  نویسنده : منتظر

ادعای جان کری درباره غیرانتخابی بودن شورای نگهبان در حالی است که حتی در آمریکا نیز دادگاه فدرال نهادی غیرانتخابی و انتصابی است و همین نهاد چند سال قبل با وجود اکثریت آرای رقیب بوش، رأی به پیروزی بوش داده براساس قانون‌اساسی جمهوری اسلامی که با رفراندوم عمومی به تصویب رسیده، شورای نگهبان مسئول رسیدگی به صلاحیت نامزدهای ریاست‌جمهوری و نظارت بر سلامت انتخابات است.




موضوع مطلب :


یکشنبه 92 خرداد 5 :: 10:7 صبح ::  نویسنده : منتظر


  مهمونای ویژه خدا خوش به حالتون،  می دونین خدا شما رو از بین چند نفر انتخاب کرده ....یعنی شماها جزو برنده های قرعه کشی خدا بودین ...نمی دونم چیکار کردین که لایق شدین ولی مطمئنم یه جایی یه کاری کردین که بهانه خلقت خدا بهتون نظر کرده و خودش انتخابتون کرده ...دستتون و گرفته و برده یه جایی که....برای حرف زدن دیگه نیازی به واژه وکلمه نداری.... یه جایی که  میشه از تو نگاههای خیس و اشک آلود حرفها ی ناگفته رو خوند....اینجا آزادی....اونقدر آزاد که می تونی هر چقدر که دلت خواست با خدا حرف بزنی....خدا فقط منتطره...!!! منتظر شنیدن تموم حرفایی که در همه سالهای عمرت می خواستی بهش بگی و نشد...یا گفتی و گمان کردی که نشیده در حالی که خدا تموم حرفا تو شنیده و دیده که لایق مهمونی خودش کرده....حالا می تونی ...میتونی که خودت رو خالی کنی از حرف او ....و پر شوی از خود او....خوش به حالت که امسال مثل من پشت در جا نموندی...خوش به حالت...


پ.ن: ....باز کن خدا....در باز کن منم...




موضوع مطلب :


یکشنبه 92 خرداد 5 :: 9:48 صبح ::  نویسنده : منتظر
1   2   >