سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درباره وبلاگ


"...انتَظِرُواْ إِنَّا مُنتَظِرُونَ" منتظر باشید که ما هم منتظریم انعام/158 دلم می خواست من هم در شمار منتظرانتان بودم...در شمار آنهایی که نفس شان به نفس شما بند است...همانهایی که دمی از یاد شما غافل نیستند...همانهایی که زندگیشان خلاصه در لبخند شماست...همانهایی که خطابشان کردی "فرزندم".... و در یک کلام چقدر دلم می خواست "شیعه" باشم ....! شیعه شما.....
پیوندها
لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 3
  • بازدید دیروز: 14
  • کل بازدیدها: 101390




شاید منتظر




 

  احی قلبک بالموعظه


قلبت را با موعظه زنده کن ...


نامه سی و یکم/ نهج البلاغه


♥♥♥♥ 


در روایات است گاهی قلب انسان می میرد ،


خدا نکند قلب انسان بمیرد...


گناهان قلب انسان را می میراند.


حالا اگر بخواهیم قلب مان زنده شود چه کنیم؟


موعظه ،


اگر کسی ما را موعظه کند ، قلبمان زنده می شود...


آیت الله مجتهدی

______________________________________________________________________________

 

منتظر نوشت::


یا بن الحسن،


تو مؤعظه أم کن تنها با یک نگاهت!





موضوع مطلب :


دوشنبه 93 خرداد 19 :: 5:8 عصر ::  نویسنده : منتظر

 

یک مرد خوب ....  باید لااقل یک قصه ی آرام بلد باشد    . . .

برای وقت هایی که عشقش بی قرار است و

نمیخواهد از بی قراری هایش حرف بزند. . .

برای وقت هایی که عشقش لج میکند. . .

بهانه میگیرد. . .

بغض میکند. . .

قهر میکند. . .

برای وقت هایی که عشقش بچه میشود. . .

 

 

________________________________________________________

 

1 پ.ن ::

دلگیرم    ... دلـم گرفتــه اسـت یــا دلـگیــرم ...
یـا شایـد هـم دلـم گیـر اسـت...نمــی دانــم..
اصـلا هیــچ وقـت فــرق بیــن اینــها را نفهـمیــدم..
فقـط مـی دانـم دلـم یـک جـوری مـی شـود..
جــوری کـه مثــل همیــشـه نیــسـت..
دلـم کـه اینـطــور مـی شـود ، غصـه هـای خــودم کـه هـیچ ...
غصـه ی همــه ی دنیــا مـی شـود غصـه ی مـن..

 

2پ .ن::

به انــدازه ای که انتظـــــار داری همســـــرت چشـــــم و دل پـــــــاک باشه

خــــــــودت هـــم این چنــین بــــاش ...




موضوع مطلب :


جمعه 93 خرداد 9 :: 11:26 عصر ::  نویسنده : منتظر


من هم می‌توانستم


مثل تمام زنان


آینه‌بازی کنم


می‌توانستم قهوه‌ام را در گرمای تخت‌خوابم


جرعه‌جرعه بنوشم


و وراجی‌هایم را از پشت تلفن پی بگیرم


بی آنکه از روزها و ساعت‌ها


خبری داشته باشم.


می توانستم آرایش کنم


سرمه بکشم


دل‌ربایی کنم


و زیر آفتاب برنزه شوم


و روی امواج مثل پری دریایی برقصم


می‌توانستم خود را به شکل فیروزه و یاقوت درآورم


و مثل ملکه‌ها بخرامم


می‌توانستم 


کاری نکنم


چیزی نخوانم و ننویسم


و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم


می‌توانستم


شورش نکنم


خشمگین نشوم


با فاجعه ها مخالفت نکنم


و در برابر رنج‌ها فریاد نزنم


می‌توانستن اشک را ببلعم


سرکوب شدن را ببلعم


و مثل همه‌ی زندانی‌ها با زندان کنار بیایم


من می‌توانستم


سوالات تاریخ را نشنیده بگیرم


و از عذاب وجدان فرار کنم


من می‌توانستم


آه همه‌ی غمگینان را


فریاد همه‌ی سرکوب‌شدگان را


و انقلاب هزاران مرده را ندیده بگیرم


اما من به همه‌ی این قوانین زنانه خیانت کردم


و راه کلمات را برگزیدم...



"سعاد الصباح"

 




موضوع مطلب :


یکشنبه 93 خرداد 4 :: 9:28 عصر ::  نویسنده : منتظر